سيد مرتضى حسيني فيروزآبادي ( مترجم : ساعدي )

116

فضائل الخمسة من الصحاح الستة ( فضائل پنج تن ( ع ) در صحاح ششگانه اهل سنت ) ( فاسي )

و پول آنها را بگير . اعرابى گفت : آرام باش تا جهاز از روى آنها برگيرم سپس آنها را به مقصدى كه تو مىخواهى مىرانم . « عمر » گفت : من اين شترها را با جهازشان از تو خريدم . اعرابى گفت : اينك گواهى مىدهم كه مرد بدكردارى هستى ! در اين هنگام نزاعى فيما بين اتفاق افتاد . در آن حال حضرت على عليه السّلام رسيد . « عمر » گفت : آيا راضى هستى اين مرد در ميان من و تو قضاوت كند ؟ اعرابى گفت : آرى ! حضرت على عليه السّلام فرمود : اى عمر ! در هنگام معامله ، اگر شتران را با جهازها و مسائل ديگرش خريده‌اى ، آنها از آن توست ؛ در غير اين صورت ، حقى در آنها ندارى . قضاوت به انجام رسيد و اعرابى جهاز شتران را از روى آنها برداشت و « عمر » بهاى شتران را به اعرابى پرداخت . « بيهقى » اين روايت را در « السّنن الكبرى » نقل مىنمايد . [ همان كتاب 3 / 53 ] از « محمد بن زبير » روايت مىكند كه وارد مسجد دمشق شدم ، پيرمرد فرتوتى را كه از زيادى سن و كهولت ، خميده قامت شده بود ، مشاهده كردم . به او گفتم : اى پيرمرد ! با اين سنّى كه دارى چه كسى را ديده‌اى ؟ در پاسخ گفت : پيغمبر اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله را دريافته‌ام . پرسيدم : آيا در ركاب آن حضرت هم در جنگها شركت كرده‌اى ؟ در پاسخ گفت : آرى ، در جنگ يرموك در ركاب آن حضرت بودم . گفتم : از آنچه كه شنيده‌اى براى من بيان كن . پيرمرد گفت : با عده‌اى از جوانان « عك » و گروهى از اشعرىها به عزم زيارت خانهء خدا به لباس احرام در آمده بوديم . در سر راه به تخم شترمرغى برخورد كرديم و آن را شكستيم . اين عمل را متناسب با حال احرام ندانستيم و براى اطمينان خاطر با « عمر بن خطَّاب » ملاقات كرديم و جريان را گفتيم . او پاسخى به اين مسئله نداد و گفت : همراه من بيائيد ، در مسير به خانه‌هاى رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله رسيد ، كوبهء يكى از درها را نواخت . زنى از پشت در پاسخ داد . « عمر » پرسيد : آيا ابو الحسن در اينجاست ؟ در